داشتم مي رفتم براي همايش اصلاح طلبان كه ديدم خيابان بند آمده است وقتي دقت كردم ديدم كه دو ماشين با هم تصادف كرده اند و مردي با هيكلي مهيب به سمت زن راننده ي ماشين ديگر حمله ور شده و مردم به زور سعي در كنترل او دارند اما مرد كماكان با توسل به بدن گنده اش سعي در فرار از جمعيت و حمله به زن دارد، واقعا صحنه تكان دهنده اي بود وقتي گذشتم با خودم فكر مي كردم ما به كجا رسيده ايم كه با هم اينچنين رفتار مي كنيم. پدرم هميشه از دوران انقلاب برايم مي گفت از زماني كه همه دست در دست هم بودند از زمان جنگ مي گفت همان زماني كه همه چيز كوپني بود و مردم در صفهاي طويل ساعتها مي ايستادند و با هم مي خنديدند و خوش بودند، چه بلايي سر مردمي آمده كه هشت سال از خرج هاي اساسيشان زدند تا به جنگ كمك كنند مردمي كه از خود گذشتند تا انقلاب كنند چه بلايي سرشان آمده كه اينچنين به هم مي پرند تا يكديگر را نابود كنند؟ تا حسينيه ي ارشاد اين فكر ها از ذهنم گذشت و چيزي نيافتم وقتي وارد شدم محمدرضا خاتمي داشت سخنرانسي مي كرد. او مي گفت:”اگر انديشه ي اصلاح طلبي مردم ايران نبود چه بسا هيچ بهانه اي براي مسلمانان واقعي وجود نداشت كه بگويند اسلام دين رحمت و رافت است” آيا واقعا چنين است؟ آيا واقعا ما در ميان خودمان در ميان همشهري هايمان در ميان دوستانمان مي توانيم خشم و خشونتمان را كنترل كنيم كه آنگاه بگوييم ما از اسلام رافت و محبت ياد گرفته ايم؟ اگر خودمان نتوانيم اينگونه بينديشيم واي به حال فكر بيگانگان و خارجي هايي كه قرار است درباره ي انديشه ي ما بينديشند