بیست و سوم اسفند هشتاد و هشت

این پست فقط برای این اینجاست که یادم بیاره بیست و سوم اسفند سال 1388 برام یه روز فوق العاده بود حتی بهترین روز امسال که توش کلی احساس های خوب و متنوع داشتم و دلم میخواست اونقدر بلند بپرم هوا که سرم بخوره به ابرها، یه جورایی از اون روزهایی بود که سالها ممکنه منتظرش باشی اما پیش نیاد و درست یه روزی که فکرش رو نمیکنی از خواب بلند میشی و احساس میکنی امروز از اون روزهاست ولی حتی اونموقع هم نمیخوای باور کنی تا اینکه برات اتفاق میفته و کلی احساس خوب ریز و درشت مثل یه رنگین کمان روی زندگیت بوجود میان و زندگیت رو پر از رنگ های رنگ و وارنگ میکنن تا بفهمی دنیا اونقدرها هم زشت نیست، تا بفهمی داشتن احساس های زیبایی مثل این، تمام اون زشتی ها و سیاهی ها رو به جنگ میطلبه و در نهایت پیروز میشه

دوست داری حتی با خدا هم آشتی کنی و بخاطر اونهمه غر غرهای وقت و بیوقتت ازش معذرت بخوای و بگی ان الله سمیع العلیم

کاش زندگی یه کم از این روزها بیشتر داشت

Tags: No tags

9 Responses

Add a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked*