پیامبر و دریا

دریا دگربار مارا تسلیم این سواحل میکند. اما ما تنها موجی دیگر از امواج اوییم. مارا پیش میراند تا کلامش را طنین انداز شویم، اما چگون چنین کنیم اگر تقارن قلب خود را بر صخره و خاک در هم نشکنیم؟

چرا که این قانون دریانوردان و دریاست: اگر آزادی را میجویید باید بدل به مه شوید. بی شکل، شکلِ تا ابد جوینده است، همان گونه که سحابی های بیشمار به خورشیدها و ماه ها تبدیل شدند، و ما که بسیار جسته ایم و اینک چون قالب های سخت به جزیره باز میگردیم، باید دوباره مه شویم و از آغاز بیاموزیم. چیست که بتواند زندگی کند و تا بلنداها بلند شود، بی آنکه به شوق آزادی درهم شکند؟

تا ابد سواحل را می جوییم، سواحلی که در آن آواز بخوانیم و آوازمان را بشنوند. اما چیست سرنوشت موجی که جایی فرود می آید که هیچ گوشی نخواهد شنید؟ همان ناشنیده درون ماست که رنج ژرف تر مارا پرستار است و اما باز همان ناشنیده است که روح مارا می تراشد تا سرنوشت مارا شکل بخشد و بیاراید

یکی از دریانوردان جلو آمد و گفت: استاد شما ناخدای شوق ما برای رسیدن به این بندر بوده اید، بنگرید، اکنون رسده ایم اما شما از رنج میگویید و از قلب هایی که خواهد شکست

استاد گفت: آیا از آزادی و از مِهی که مَهترِ ماست، نگفتم؟ … دست عشق هنوز بر من است، و شما دریانوردان من، هم چنان خیال مرا به پیش برانید، و من گُنگ نخواهم بود. آنگاه که دست فصل ها بر گلویم باشد، فریاد نخواهم زد، و آنگاه که لبانم را با شعله های آتش سوزانده شود، کلماتم را سر خواهم داد

و او که چنین میگفت دل دریانوردان به تلاطم افتاده بود. و یکی گفت: همه را به ما بیاموز و شاید دریابیم، چرا که خون شما در رگ های ما جاریست، و نفس ما از عطر شماست

او همچنانکه در آوایش باد بود گفت: بُرناتر و شاداب تر از آنم که از چیزی جز خود بگویم، که تا ابد، ژرفاست که ژرف را فرا می خواند

بگذارید کسی که در جستجوی خرد است، آن را در گل آلاله یا اندکی گل سرخ بجوید. من هنوز همان آوازخوانم. هنوز زمین را می سُرایم و رویای گم شده ی شما را می خوانم که روز را از میان خوابی به سوی خوابی دیگر می پیماید. اما به دریا خیره خواهم ماند

بخشی از کتاب باغ پیامبر جبران خلیل جبران ترجمه آرش حجازی انتشارات کاروان*


Tags: No tags

2 Responses

Add a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked*