مهم نیست به چیزی اعتقاد داری یا نه مهم اینه که بعضی اتفاق ها میفتن، من این جمله رو خیلی دوست دارم و یه جورایی زیاد هم بهش میرسم مثلاً چند وقت پیش تو وبلاگ هدی در مورد یه فیلمی خوندم که تا اونموقع اسمش رو هم نشنیده به نام “اون اونقدرا بهت علاقه نداره”1 یا یه همچین چیزی به نظرم جالب اومد اما دنبالش رو نگرفتم و چند روز بعد انگار اصلاً یادم رفت تا اینکه تو روزنامه دیدم در مورد فیلمش یه چیزایی نوشته با خودم گفتم ااا! چه جالب و مطلب رو هم وقت نداشتم بخونم اما این پایان داستان نبود انگار جهان دست به دست هم داده بود که این فیلم رو به من تحمیل کنه و خانم مریم خانم گل معرف حضور چند روز بعد از همه این اتفاق ها بهم گفت فلان فیلم(این فلان فیلم همون فیلمه است دیگه!) رو دیدی؟ خیلی قشنگه و به عنوان تکلیف منو مجبور به دیدن این فیلم کرد و جهان(یونیورس) با این ضربه نهایی دیگه چاره ای برای من جز دیدن این فیلم نذاشت(مدیونید اگه فکر کنید من به خاطر اسکارلت یوهانسن مجبور به دیدن این فیلم شدم) حالا میخواین اسم اینارو بذارین اتفاق، شانس یا هرچی که دوست دارین اما من بهشون میگم نشانه! از نظر ریاضی چقدر احتمال داره که همه این اتفاقات به صورت اتفاقی در یه بازه یک ماهه افتاده باشه؟ اما اینکه چرا رو هنوز کشف نکردم البته و خب خیلی وقت ها هم نمیشه کشف کرد
اما به هر حال من شروع به دیدن این فیلم کردم و به عنوان یه فیلمی که یه برداشت آزاد از یه کتابی بود که اون کتابه یه برداشت ازاد از یه شوی تلویزیونی در مورد روابط زن و مرد بود فیلم فوق العاده ای بود که اینهمه داستان نسبتاً حقیقی رو به هم با این ظرافت وصل کرده و البته که فیلم منتقد پسندی نبود و بیشتر جوون پسند بود با تمام انتقاد هایی که میشه به ساختار داستانش و ساده سازی هاش و همینطور پایان حرص آورش داشت اما به شکل شگفت آوری من این فیلم رو دوست داشتم. و به شکل جالبی احساس میکردم میتونم با همه شخصیت های مردش ارتباط برقرار کنم و خیلی وقت ها انگار همه اونها بودم و هیچکدومشون نبودم منظورم اینه که در یه برهه های زمانی تو موقعیت های اونا بودم شاید و میتونستم تصمیماتشون رو درک کنم(درستی یا غلطیش رو نه ها! کلاً) اما خب با همه اینا شخصیت بن افلک و الکس رو بیشتر از بقیه دوست داشتم اما این فیلم بیشتر شبیه کلاس های آموزشی میمونه که در مورد روابط زن ها و مردها برگزار میشه و در عین جواد بودن کلی طرفدار داره و همه واسه حضور در این کلاس ها و فرمولیزه کردن جنس مخالفشون سر و دست میشکنن ولی خب همونطوری هم که تو فیلم نشون داده میشه معمولاً این استثناء ها هستن که سرنوشت مارو تو این روابط رقم میزنن در حالی که یه قانون داریم که میگه خودآگاه دنبال استثناء ها رفتن بدون شک منجر به شکست میشه، زمانی رفتن دنبال استثناء ها جواب میده که ناخودآگاه باشه و این نکته رو هم نمیشه نادیده گرفت که ما قبل از اینکه زن یا مرد باشیم انسان هستیم و فرمولیزه کردن های اینچنینی شاید یه جاهایی برامون خوشایند باشه و جواب هم بدم اما اگر اونقدر در این فرمول ها غرق بشیم که یادمون بره هممون انسان هستیم شکست بدتری به نسبت رابطه هامون میخوریم
من اینو دوست داشتم که در این فیلم آدم ها اشتباهات آدم بزرگی میکردن انتخاب های بزرگونه انجام میدادم و با نتایجش روبرو میشدن البته شاید اگه پایه فیلم بر اساس داستان های واقعی نبود هرگز همچین اتفاقی نمیفتاد اما خب همینقدرشم خودش خیلی خوبه اما واقعاً به نظرم آخر فیلم و اونجوری که تموم میشه و همه آدم خوب ها عاقبت به خیر میشن و آدم بدها در تنهاییشون غرق میشن یه کم کلیشه ای بود و یه جورایی اون اشتباهات و اون انتخاب ها رو تحت الشعاع قرار داد و البته که یه کمی هم زیادی طولانی بود که البته من این نکته رو هم که فیلمش از یه گوینده استفاده میکرد که متن های فوق العاده ای رو حین فیلم به خورد بیننده میداد هم خیلی دوست داشتم
اگه بخوام کلی بگم به این فیلم نمره 6از10 رو میدم که به نسبت خودم به نظرم نمره خوبی رو میگیره فیلمایی که از 5بالاتر میگیرن ارزش یه بار دیدن رو حتماً دارن
I say: B
You Say: B
Critics Say: C+
My Favourite Quote: “Girls are taught a lot of stuff growing up: if a boy punches you he likes you, never try to trim your own bangs, and someday you will meet a wonderful guy and get your very own happy ending. every movie we see, every story we’re told implores us to wait for it: the third act twist, the unexpected declaration of love, the exception to the rule. but sometimes we’re so focused on finding our happy ending we don’t learn how to read the signs. how to tell the ones who want us from the ones who don’t, the ones who will stay and the ones who will leave. and maybe a happy ending doesn’t include a guy, maybe it’s you, on your own, picking up the pieces and starting over, freeing yourself up for something better in the future. maybe the happy ending is just moving on. or maybe the happy ending is this: knowing after all the unreturned phone calls and broken-hearts, through the blunders and misread signals, through all the pain and embarrassment… you never gave up hope”
از نظر ریاضی چقدر احتمال داره که همه این اتفاقات به صورت اتفاقی در یه بازه یک ماهه افتاده باشه؟
.
.
اينو که خوندم کلي خنديدم ميلاد!! از بس نامبرز و هاوس ديدي، اينجوري شدي؟ :)))))
.
.
من آخر فيلمش رو هم دوست داشتم
مي دوني، کلاً فيلم هاي هپي اندينگ رو ترجيح مي دم.. هرچند بعضي پايان هاي باز رو هم خيلي دوست دارم
اما به نظرم آدم فيلم مي بينه که لذت ببره، نه که آخرش بخواد سرش رو بکوبه تو ديوار
اين حسي بود که بعد از ديدن فيلم مه، به من دست داده بود!ا
خب اين فيلم را خيلي وقت پيش ديدم و کلی دوستش داشتم.انتخاب من از بين شخصيت های زن،جنيفر آنيستن که خيلي تو اين فيلم به دلم نشست.صحنه اي که تو خونه یپدرش مستاصل مونده بود که چه گناهی کرده که همچين شوهر خواهر های تن پروری و خواهرهای مزخرفیگيرش اومده و سربزنگاه بن افلک مي رسيد رو خيلي دوست داشتم. با پايان فيلم هم برعکس تو مشکلی ندارم.به نظر من امکان اينکه در زندگی واقعی آدم ها مثل اين فيلم نتيجهی اعمالشون رو ببينند خيلي کمه. اما من هميشه ازفيلم های هپي اند لذت مي برم.بي خود نيست که مي گن فيلم ها نسخهی اديت شدهی زندگي اند. و اينکه يادمه چند وقت پيش مطلب مرتبط با اين فيلم را در بلاگ هدیخوندم و خوشم اومد.و اينکه فيلم آخرين شانس هاروی رو دوباره ديشب ديدم و پيشنهاد مي کنم ببينيش..
از نظر ریاضی چقدر احتمال داره که همه این اتفاقات به صورت اتفاقی در یه بازه یک ماهه افتاده باشه؟
.
.
اينو که خوندم کلي خنديدم ميلاد!! از بس نامبرز و هاوس ديدي، اينجوري شدي؟ :)))))
.
.
من آخر فيلمش رو هم دوست داشتم
مي دوني، کلاً فيلم هاي هپي اندينگ رو ترجيح مي دم.. هرچند بعضي پايان هاي باز رو هم خيلي دوست دارم
اما به نظرم آدم فيلم مي بينه که لذت ببره، نه که آخرش بخواد سرش رو بکوبه تو ديوار
اين حسي بود که بعد از ديدن فيلم مه، به من دست داده بود!ا
چه نقد فوق العاده ای
واجب الديدن شد! اين همه ازش ميگيد شما و هدي:)
خب اين فيلم را خيلي وقت پيش ديدم و کلی دوستش داشتم.انتخاب من از بين شخصيت های زن،جنيفر آنيستن که خيلي تو اين فيلم به دلم نشست.صحنه اي که تو خونه یپدرش مستاصل مونده بود که چه گناهی کرده که همچين شوهر خواهر های تن پروری و خواهرهای مزخرفیگيرش اومده و سربزنگاه بن افلک مي رسيد رو خيلي دوست داشتم. با پايان فيلم هم برعکس تو مشکلی ندارم.به نظر من امکان اينکه در زندگی واقعی آدم ها مثل اين فيلم نتيجهی اعمالشون رو ببينند خيلي کمه. اما من هميشه ازفيلم های هپي اند لذت مي برم.بي خود نيست که مي گن فيلم ها نسخهی اديت شدهی زندگي اند. و اينکه يادمه چند وقت پيش مطلب مرتبط با اين فيلم را در بلاگ هدیخوندم و خوشم اومد.و اينکه فيلم آخرين شانس هاروی رو دوباره ديشب ديدم و پيشنهاد مي کنم ببينيش..