Entry for September 12, 2007

نان را از من بگیر اگر می خواهی
هوا را از من بگیر
اما خنده ات را نه
گل سرخ را از من مگیر
سوسنی را که می کاری
و آبی را که به ناگاه از شادی تو سریز می کند
موج ناگهانی از نقره که در تو می زاید
از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته که دنیا را دیده است
بی هیچ دگر گونی
اما خنده ات که رها می شود
و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را به رویم می گشاید
عشق من
خنده ی تو در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی به ناگاه
خون من در سنگفرش خیابان جاری است
بخند
زیرا خنده ی تو برای دستان من
شمشیری است آخته
خنده ی تو در پاییز
در کناره ی دریا
موج کف آلود را باید برفرازد
و در بهاران عشق
من خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم
گل آبی
گل سرخ کشورم که مرا می خواند
بخند بر شب
بر روز
بر ماه
بخند بر پیچ آپیچ خیابان های جزیره
بر این پسر بچه ی کمرو که دوستت دارد
اما
آن گاه که چشم می گشایم و می بندم
آن گاه که پاهایم می روند و باز می گردند
نان را
هوا را
روشنی را
بهار را
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا ببندم
Tags: No tags

5 Responses

Add a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked*