
چندروز پیش به ترافیک دهشتناکه وحشتناکه اعصاب خورد کنه الکیه بیمزه ی بعد از ظهر تهران پولیتیک زده بودم رفته بودم پریده بودم تو مترو اونم یه خطی که توش سگ پر نمیزنه یعنی خط دروازه شمیران تا فردوسی البته من داشتم برعکسش رو میومدم اگه راستش رو بخواین، حالا!! بگذریم خلاصه که خیلی پیروزمندانه نشسته بودم تو مترو تکیه داده بودم سه تا صندلی رو هم دربست در اختیار گرفته بودم هدفون هم تو گوشم بود دقیقا داشتم به صدای کشف تازه خودم کریشا ترنر کانادایی گوش می دادم
Stop running baby cause you’ve run outta time
And stop asking you know all the reason why
Stop staring through me like you know who I am
When you don’t know me, you don’t me, barely knew me then
And don’t call me baby
Don’t call me baby
Anymore
Don’t call my number
Don’t call me over
Don’t call me baby
Anymore
اگه این خواننده بعدا معروف نشد، حالا ببین!! اسم این آهنگ
don’t call me baby
من که خیلی خوشم اومد به نظرم آینده دار بود مخصوصا که تازه وارد چارت آمریکا شده فکر می کنم زود بیاد بالا یعنی امیدوارم حالا بگذریم اصل مطلب اینجاست!!ا
بعد در همین حین یه دختربچه اومد جلو و گفت ازم یه فال حافظ بخر، من تو حال خودم بودم زیاد توجه نکردم و اون دختره با کمال اعتماد به نفس هدفون گوش راستم رو دراورد، انگار که می گفت وقتی دارم باهات حرف میزنم گوش کن، در حالت عادی باید خیلی ناراحت میشدم اما نشدم، دوباره گفت ازم یه فال حافظ بخر، فکر کردم پول خرد ندارم یه کم گشتم می خواستم بگم که پول خرد ندارم ببخشید که یهو یه دویست تومنی که از قرون وسطی تو جیبم مونده بود پیدا کردم و یه فال ازش خریدم، یه جورایی احساس کردم سرنوشت مقدر کرده بود که من این فال رو داشته باشم، یه دویست تومنی که نمی دونم از کی تو جیبم مونده بود، برای همچین لحظه ای بود، انگار باید از بین تمام راههای ممکن اونجا برم و این فال رو بخرم، اگه کسی صبح اونروز بهم می گفت از اون راه برمیگردی هرگز باور نمی کردم، کلا دنیا بعضی وقتا اتفاقای جالبی داره، من حافظ رو دوست دارم اما زیاد اهل فال حافظ بازی نیستم اما یه حس خاصی از فال اونشب داشتم، نمی دونم شاید همه اینها رو گفتم که فال منحصر بفردم رو باهاتون تقسیم کنم
دیدم بخواب خوش که بدستم پیاله بود
تعبیررفت وکاربدولت حواله بود
چل سال رنج وغصه کشیدیم وعاقبت
تدبیرمابدست شراب دوساله بود
آن نافه مرادکه میخواستم زبخت
درچین زلف آن بت مشکین کلاله بود
ازدست برده بودخمارغمم سحر
دولت مساعدآمدومی درپیاله بود
برطرف گلشنم گذرافتادوقت سحر
آندم که کارمرغ سحرآه وناله بود
هرکو نکاشت مهروزخوبی گلی نچید
دررهگذار بادنگهبان لاله بود
برآستان میکده خون میخورم مدام
روزّی مازخوان قدر این نواله بود
دیدیم شعردلکش حافظ بمدح شاه
یک بیت ازآن قصیده به ازصدرساله بود
تعبیررفت وکاربدولت حواله بود
چل سال رنج وغصه کشیدیم وعاقبت
تدبیرمابدست شراب دوساله بود
آن نافه مرادکه میخواستم زبخت
درچین زلف آن بت مشکین کلاله بود
ازدست برده بودخمارغمم سحر
دولت مساعدآمدومی درپیاله بود
برطرف گلشنم گذرافتادوقت سحر
آندم که کارمرغ سحرآه وناله بود
هرکو نکاشت مهروزخوبی گلی نچید
دررهگذار بادنگهبان لاله بود
برآستان میکده خون میخورم مدام
روزّی مازخوان قدر این نواله بود
دیدیم شعردلکش حافظ بمدح شاه
یک بیت ازآن قصیده به ازصدرساله بود
یک بیت از آن قصیده به از صد رساله بود . . .
.
.
.
مرسی از تقسیم شادی هات 🙂
.
.
.
سعی کن از این به بعد بیشتر پول خرد داشته باشی : دی
1)tagh tagh tagh…hamsaye bloge man copy right dare haa!!
2)hala vaghti bade eyd eftetah shod mifahmi ke sag ke hech ,kheilii chizaye digam tosh par mizane!!!!!!