یک روز بهتر

معمولاً وقتی تو بهترین روز زندگیت از خواب بلند میشی هرگز نمی تونی پیش بینی کنی که حتی 1% ممکنه اون روز بهترین روز زندگیت باشه، همین باعث کلی امیدواریه و یعنی ممکنه امروز بهترین روز زندگیت باشه، اما هرچند وقت یه بار وقتی روزها معمولی میشن و خبری از روز های خوب نیست یه حس بدی میاد سراغت که ممکنه دیگه روز خوبی در دنیات نباشه، الان چندوقته من دارم به این سمت کشیده میشم. عجیبه با اینکه همه چی سرجاشه و در بهترین حالت اما نسبت به روزهام حس روز خوب بودن رو ندارم، نمی دونم این روز خوب چطوری و از کجا قراره سر دربیاره اما اگه میخواد بیاد بهش توصیه میکنم سریع خودش رو برسونه چون اوضاع خرابه و منم دیگه داره صبرم تموم میشه

این روزا کمتر میرسم بلاگ بنویسم و نسبت به این قضیه کلی عذاب وجدان دارم، حالا جالب اینجاست که تو فکر ساختن یه سایت هم هستم و دارم مقدماتش رو فراهم میکنم، امیدوارم بتونم بیشتر بلاگم رو آپدیت کنم، خیلی وقتا تو خیابون که راه میرم در مورد مطلب جدیدی که میخوام بنویسم کلی رویاپردازی میکنم و آخر یا نمیرسم یا حسش رو ندارم رویام رو به واقعیت تبدیل کنم اینم معضلیه

پی نوشته 1: منتظر یه روز خوبم

پی نوشته 2: دو سه روزه دارم فکر میکنم اسم اون پسری که به فاصله کمتر از سه ماه بعد از به هم زدن من با یکی از کسایی که فکر میکردم دوستشون دارم ازدواج کرد چی بود، اما تا امروز که اتفاقی تو آرشیو مسیج های قدیمیم یه مسیج ازش دیدم یادم نمیومد، ولی یادم اومد دوست قدیمی خودم آقای “و” بود، من همیشه خیلی به حافظه بلند مدت خودم میبالیدم اما از این قضیه حسابی ناامید شدم

پی نوشته 3: اصلاً من بلاگ مینویسم که پی نوشته بنویسم، به جون خودم بیشتر حال میده

پی نوشته 4: ای شبکه فاکس مشغول الضمه هستی اگه فرینج رو کنسل کنی، من باورم نمیشه که بخاطر برنامه اکس فکتور بیان چهارتا سریال خوب رو کنسل کنن، این چه کاریه آخه

پی نوشته 5: قهوه تلخ محشره هرچی میگذره و بیشتر شکل میگیره بهتر میشه واقعاً شرمنده شدم اولش زیاد خوشم نیومد، ببینید

پی نوشته 6: کتاب خوب جدید بهم معرفی کنید

پی نوشته 7: صنعت کشتی صنعت عجیب و جالبیه، شما از کشورهای اطراف و غیراطراف خدمه واسه کشتی استخدام میکنی و این بندگان خدا با قیمت هایی که نسبت به ایرانی ها پایین تره قبول میکنن کار کنن و پول بلیط هواپیماشون رو هم خودشون میدن، چند روز پیش یه تداخلی پیش اومد و یکی از این آزانس های کاریابی نابکار مارو در عمل انجام شده قرارداد و یه افسر ارشد رو بدون هماهنگی با من فرستاد فرودگاه حالا اینکه چجوری کارهای فرمالیته اونور رو بدون نامه درخواست ما انجام داده بود یه طرف اینکه این بنده خدای هندی رو همینجور بدون ویزا و طی مراحل اداری فرستاده بود یه طرف دیگه، خلاصه من پنجشنبه بعد از ظهر برای انجام کارهای اداری یه افسر ارشد دیگه که میخواستیم بگیرم یه 10-15دقیقه ای رفتم دفتر و از کار خدا اون ده-پونزده دقیقه مصادف شد با زنگ زدن این بنده خدای هندی از فرودگاه که فقط و تنها فقط هم شماره دفتر رو داشت، وقتی باهاش حرف زدم و موقعیت رو توضیح دادم خیلی دلم براش سوخت، تا لب مرز دیپورت شدن هم رفت اما خوشبختانه با پیگیری هایی که کردیم و وسط کشیدن پای کلی سرهنگ و سرگرد موفق شدیم با گرو گذاشتن کارت ملی و شناسایی همکارمون و همینطور همه مدارک خودش بیاریمش بیرون و بقیه کاراش رو روز بعدش انجام بدیم. اما برای خودم جالب بود که اینقدر دلم برای اون بنده خدا سوخت وقتی باهاش حرف زدم و دیدم تو اون موقعیت قرار گرفته. از شما چه پنهون چندوقته احساس میکنم موجوده بی حسی شدم و هیچی تو دنیا نمیتونه رو مود و احساسات و بقیه چیزهای زندگیم تاثیر بذاره و نسبت به این احساس خوبی ندارم

پی نوشته 8: بیشتر از اونچه که فکرش رو میکنید بلاگتون رو میخونن

پی نوشته 9: رکورد پی نوشته هام رو شکستم

پی نوشته 10: قالب بلاگم رو بسی دوست دارم، دلم میخواد چندتا بنر اختصاصی برای اون بالا طراحی کنم، کسی بلده؟

Tags: No tags

31 Responses

Add a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked*