زندگی های همه ما بلا استثنا پر از خاطرات خوب یا بدبخت کننده است، تا حالا شده با خودتون فکر کنید چه خاطراتی میتونن خوب و به یاد ماندنی بشن و کدوم خاطره ها بدبخت کننده؟ من همیشه فکر میکردم خاطرات خوب حاصل اتفاقات منحصر بفرد هستن زیباییشون بخاطر اینه که یکبار در اون موقعیت زمانی مکانی خاص اتفاق افتادن، نه بیشتر اما عجیبه ما آدمها همیشه سعی میکنیم این خاطرات خوب رو تکرار کنیم و یادمون میره زیبایی و حس خوبی که در اون خاطره ها بود بخاطر یکباره بودنشون و ما با سعی بیهوده ای که در تکرارشون میکنیم خاطره های قبلیمون رو هم لوث میکنیم حتی بعضی وقت ها اونقدر غرق در خاطرات خوبی که داشتیم میشیم که فراموش میکنیم راز ساختن خاطرات خوب خلق کردن موقعیت های زمانی و مکانی تازه است، و وقتی این خاطرات خلق شدن باید اونارو فراتر از افراد و مکان هایی که باعث ساخته شدنشون شدن دید و همیشه از فکر کردن بهشون لذت برد نه اینکه با سعی در تکرار کردنشون خودمون رو به این باور برسونیم که خاطرات خوبی نبودن
برعکس این اتفاق برای خاطرات بدبخت کننده میفته، خیلی جالبه که هرچی اونارو تکرار کنید دقیقاً به همون میزان براتون بدبختی میارن و ما آدمها هردفعه خودمون رو گول میزنیم که ایندفعه فرق میکنه، اما هردفعه به سخت ترین شکل مهم ثابت میشه که خاطرات بدبخت کننده همیشه بدبخت کننده هستن، یه اشتباه همیشه اشتباهه و آدم دلش میگیره وقتی ما سالها زندگی میکنیم و غرق روزمرگی های خودمون میشیم فکر میکنیم واو! عجب زندگی ایده الی داریم اما یادمون میره حتی سعی کنیم ساده ترین قوانین طبیعت رو کشف کنیم و فکر میکنیم اونا رو ما اثر ندارن
کاش همیشه یادمون باشه حس های خوبه خاطره ها رو نگه داریم و سعی کنیم خاطرات خوب جدید خلق کنیم تا زندگیمون پر از تازگی بشه
تو کتاب ویران می آیی حسین سناپور یه جمله معروف داره که یه جورایی پایه حرفهاییه که زدم، سناپور تو یه دیالوگ بی نظیر میگه
حيف! فقط يك بار بود. فكر ميكني اگر عين همان روز، توي همان برف بياييم اينجا، برويم زير همان كاج ها، باز پارك همان مي شود كه آن روز بود؟ نه. فقط يك بار آن طور مي شد. چيزهاي قشنگ اين جوري هستند. برعكس چيزهاي بدبخت كننده
و به شکل خارق العاده ای از وقتیکه این کتاب رو خوندم این دیالوگ تو ذهنمه
پی نوشته با ربط: اینارو نوشتم چون از دیروز از دست یکی حرص خوردم از دستش نه البته از کاری که بهش گفتم نکن و کرد و اینجوری شد
پی نوشته 2: گوشیم رو آپدیت کردم به شدت از نظر سرعت و بازدهی ایده آل شده، قبلش فکر میکردم از این بهتر نمیشه اما آپدیت جدیدش ثابت کرد میشه
پی نوشته 3: امروز فهمیدم بدون موسیقی نمی تونم زندگی کنم ضبط ماشین رو یادم رفته بود ببرم، مُردم تا رسیدم خونه
پی نوشته 4: دلم میخواست کنترل از راه دور زندگی رو بگیرم برم ببینم یه سال دیگه چجوریه بعد زود برگردم، نمیشه فلش قوروارد کرد جدی جدی؟
اين پستت را خيلی دوست داشتم ميلاد. هم به خاطره اينکه کاملا حسش مي کردم. هم اينکه از کتاب عزيز ويران مي آيی نقل قول کردی هم چون به موسيقی اشاره کردی و ياد اين افتادم که هر روز صبح و عصر که با تاکسی مي رم سرکار و میيام گوش دادن به چرت و پرت های راديو يا آهنگ های هچل هفت چه قدر اشکم را در مي ياره و البته راستش دوست نداشتم کنترل داشته باشم. برعکس ايمی آدامز فيلم «سال کبيسه»» من هميشه از اينکه سورپرايز بشم خوشم مي ياد.
واو سال کبیسه امی آدامز رو دانلود کردم همین چندروزه مخصوصاً با تعریفی هم که کردی میبینمش حتماً . مرسی
چه قشنگ نوشتي .. و البته اشاره درستي بود ، هر چيزي رو كه بخواي دوباره باز آفريني كني از دستش مي دي .
میلاد جان چقدر زیبا نوشتی و چقدر نوشته هات برای آدم آشنا به نظر میاد
انگار خودم اینها رو نوشتم
دقیقا باهات موافقم
موسیقی رو هم همینطور
و اینترنت، موبایل، لپ تاپ، خود ماشین و …
چنان با زندگیمون عجین شدن که آدم گاها فکر می کنه قدیمیها انگار زندگیشون یه چیزهایی کم داشته در حالیکه فکر کنم بر عکسش درسته!
در مورد فلش فوروارد من به یه دلیل دیگه دوست دارم به یه سال بعد فلش فوروارد کنم!
ولی خب نمیشه دیگه … اگه هم میشد بیشتر دوست داشتم به عقب فلش بک کنم
به قول مهتاب بهتره آینده آدم رو سورپرایز کنه
مرسی محمد جان همیشه بهم لطف داری و شرمنده میکنی
واقعاً همینطوره بدون تکنولوژی زندگی غیر ممکنه
در مجموع با حرف تو و مهتاب موافقم اما بعضی مسئله ها هست که جدی جدی ترجیح میدم در موردشون صدسال سورپرایز نشم :دی اما اگه عمومی بخوام حرف بزنم منم حرف شما رو میزنم
یه چیزی بگم
آقا من از سورپرایز شدن خسته شدم 🙂
دیگه دلم نمی خواد هر روز با اتفاقات عجیب و هیجان انگیز (خوب یا بد) ضربان قلبم بالا بره
…
…
آقا اگر بخوام زمان حرکت نکنه چکار باید بکنیم 🙂
…
و سورپرایز الان هم این طوفانیه که داره می آد … واو فکر کنم یه سری شیشه و درخت شکست.
درخت توتمون نشکنه 😉
…
میلاد جان خیلی خوب نوشتی؛ بابت لطف امروزت هم خیلی ممنون
بله بله شما لازم نکرده اصلاً بخوای ضربان قلبت تغییر کنه :))
خب مثل من که فست فورواردش رو زدم شما هم باید پازش رو بزنی :دی
بله همین طوفانه نذاشت افسانه افسونگر ببینیم چه خاکی به سر اون دختر بیچاره شد
مرسی مرسده جان لطف داری مثل همیشه امروزم اصلاً قابلی نداشت
RT پ.ن 4
میگم میلاد جان قبلا یه سری میزدی ها … ! از وقتی صاحب اون قاشق چنگالا و زیر انداز معلوم نشد تحویل نمیگیری 😛
😀
مرسی سعیده جان من همیشه به بلاگت سر میزنم اما واقعاً دوست دارم حرفی برای گفتن داشته باشم که کامنت بذارم، مرسی از لطفت
به به سلام
خونه تکونی کردی 🙂
واو
خیلی عالیه
مبارکه ؛
قشنگی اش به این بود که 23 این کار رو انجام بدی که با اون 23 اسفند یکی بشه 😉
حيف! فقط يك بار بود.نه. فقط يك بار آن طور مي شد. چيزهاي قشنگ اين جوري هستند
.
.
.
گاهی وقتا از این فقط یه بار بودنا می ترسم….
منم دلم می خواد برم یه سال دیگه نه واسه اینکه می خوام بدونم چه جوریه ،چون نمی خوام دیگه برگردم به الان !!!0
نوشته ات حس خوبی توش داشت….یه ذره ام دلتنگ اتفاقایی شدم که یه بار برام افتاده و مطمئنم تکرار نمی شه
مرسی نسترن 🙂
So excited I found this article as it made thgins much quicker!