حکایت اینروزها و ایرج میرزا

یکی از دوستام چند وقت پیش داستانی برام تعریف کرد از ایرج میرزا شاعر معروف که البته خیلی ها که شعرای این شاعر رو نخوندن فکر میکنن ضد اسلام بوده اما حقیقت اینه که ایرج میرزا همیشه دغدغه ی اینو داشته که نکنه در زندگی های ما فرعیات جای اصول رو بگیرن حالا به این بحث کاری نداریم ایشالله سر یه فرصت بهش بپردازم اما یه روزی ایرج میرزا یه شعری میگه در مورد یه زن ناشناسی که با چادر با اون بوده، حالا منظور ایرج میرزا به هیچوجه نفی چادر نبوده بلکه اتفاقاً احترام به چادر بوده و انتقاد از اینکه خیلی ها چادر و روبنده میندازن اما از روی اصول نیست از روی عادت به فرعیات و نگه داشتن اون روبنده یا بیرون نبودن مو براشون از نگه داشتن خیلی چیزای دیگه مهم تر میشه، حالا ایرج میرزا این شعر رو نوشته و خیلی هم جنجالی شد به جرات معروف ترین شعر ایرج میرزا و اون شعری که همه ایرج میرزا رو با اون میشناسن همون شد، حالا از اینجا به بعدش به داستان این روزها نزدیک میشه، یه جوان خامی میاد و برداشت میکنه که این شعر توهین به زن و حجاب و اسلام و ایرانه و خودش رو نماینده تمام اون مواردی که گفتم به حساب میاره و از اونجاییکه از اون شعر و معروفیتش حرصش گرفته بوده یه شعری میسراید و در اون به ایرج میرزا بدترین توهین ها رو میکنه و از اونجایی که خودشم نماینده همه میدونسته بدترین حرفها رو هم میزنه و در نهایت میگه اونی که باهاش بودی و روبنده داشت خواهرت بوده!! ایرج میرزا وقتی این تهمت و بهتان رو میشنوه در جوابش شعر خیلی جالبی میگه که بی مناسبت با حال و هوای اینروزها هم نیست دوست داشتم با شما هم در میون بذارمش


شنيدم ياوه گويي هرزه پويي — گدايي سفله اي بي آبرويي
زبان بگشاده بر دشنام بنده — به زشتي ياد کرده نام بنده
ولي من هيچ بد از کس نگويم — به جز راه ادب راهي نپويم
مرا از فحش دادن عار باشد– که فحش آيين سردمدار باشد
گذارم امر را در پاي تحقيق — سپس خواهم زاهل فکر تصديق
سخن را روي با صاحبدلان است — نه با هر بي دل و بي خانمان است
به قول تو زني کاندر برم بود — منش نشناختم او خواهرم بود
گرفتم قول تو عين صواب است — نه اين هم باز تقصير حجاب است
نبايد منع کرد اين عادت بد — که کس ناديده بر خواهر بچسبد
نه اين خود نيز هم عين حجاب است — که خواهر از برادر کامياب است

تو را هم شد حجاب اسباب اين ظن — که خواندي مادرت را خواهر من

اگر آن زن به سر معجر نميزد — يقين اين شبهه از تو سر نمي زد
نفهميده نميگفني و اکنون — نمي افتاد راز از پرده بيرون
نيانديشيدي اي بيچاره خر– که خواهر ساز نايد با برادر؟


نکته اول: خیلی آدم باید حقیر و ناچیز باشه که وقتی عصبانی میشه چه حق باهاش باشه و چه نباشه پای ناموس و مسائل ناموسی رو وسط بکشه و سعی کنه زندگی شخصی یه نفر دیگه رو بخاطر یه لحظه عصبانیتش نابود کنه، خدا شاهد و ناظر به اعمال همه ماست و از روی حب و بغض اینجوری قضاوت کردن پخش کردن این شایعه ها خیلی … میخواد خودتون سه نقطه رو پر کنید. کسایی که من و هدی رو از نزدیک میشناسن میدونن که رابطه ما شبیه یه رابطه خواهر و برادری اونم از نوع اینترنتی صرفه، واقعاً خیلی تاسف برانگیزه کسی که با ما یه جورایی نون و نمک سایبری خورده اینجوری نمکدون بشکنه شایعه(لجن)پراکنی کنه

نکته دوم: این داستان رو اولین بار دوست خیلی خوبم مریم قنبری عزیز برام تعریف کرد و چقدر ناراحتم که امروز پیش ما نیست که داستان ناقص منو که به نقل از اون تعریف میکنم برامون کامل کنه، با اینکه بازجویی هاش تموم شده، دختر پاک و معصوم همچنان در بنده و قرارش رو به وثیقه تبدیل نمیکنن، براش دعا کنید لطفاً

Tags: No tags

15 Responses

Add a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked*